سفینه ی غزل


+ افول

بین سطرها گم شدم

چونان واژه ای که مجال نوشتنش نیست

چونان ستاره ای ریز

در نقاشی غمناک دخترکی بی مادر

ستاره ام فرو افتاد

امشب شب آخر تنهایی ست

تیر 94

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٦
تگ ها: سپید
comment نظرات () لینک

+ کوتاه...

تلگرامی شده ایم و اینجا همچون خانه ی اجدادی مهربانی خاک می خورد. آخرین باری که دست به کیبورد شدم یادم نمی آید. شاید بد نبود می گذاشتیم آدم ها پس صفحه ی وبلاگشان می ماندند... همان جور رازآلود و مهربان. 

روزی هم خواهد آمد که تلگرام هم رنگ و لعاب ببازد و همه یاد این خانه ی آبا و اجدادی بیافتند. روزی که دور نیست. 

سلام سفینه ی خاک گرفته ام!

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱۱
comment نظرات () لینک

+ ماهی

ویدیوهای رنگ به رنگ از نی نی های خوش خنده گرفته تا شوخی های دوربین مخفی..

از پیشی و جوجه.. شوخی های تلویزیونی و ... و ...

نشسته ام به پاک کردنشان. گوشی ام دارد می ترکد! اما این آخری از آن هایی ست که همیشه به نیمه نرسیده رهایش می کنم.... نه! این بار باید دل قوی داشت و دید: گزارش دو سه دقیقه ای از سِرو ماهی زنده در رستوران چشم بادامی ها؛ ماهی بینوا را از آب بیرون می کشند... زنده زنده فلس هایش را می کنند... زنده زنده از وسط پیکر نیم جانش را می درند... زنده زنده در آتش سرخش می کنند... عجیب است ولی هنوز زنده است! دهانش را باز و بسته می کند... چشمانش درد و ترس می پراکنند... زنده است و رویش سس مخصوص می ریزند... درست روی زخم هایش!

وقتی سر میز می برندش هنوز دارد دهانش را باز و بسته می کند... سر میز یک خانواده ی نرمال_ از همین هایی که هر روز می بینیم.. شبیه خودمان... شبیه بچه هایمان_ نشسته اند و با اشتها به ماهی در حال احتضار نگاه می کنند. 

تمامش را دیدم!

ماهی در احتضار را می مانم!

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٥
comment نظرات () لینک

+ کوتاه

تاخیر کرده است

فرشته ی غمگین مرگ

خط عمر کف دستم

کوتاه تر از این حرف ها بود

................................

قوی سپید

مادرانگی بال هایش را

میان بالشی 

جا گذاشت و رفت

خوابیدم

بی مادری ام پایان گرفت

92

 

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
comment نظرات () لینک

+  

تنها ماری که در آستین پروردم

بافه ای از موی درخشان تو بود

که در باد گم شد

و خورشید نام گرفت

...........................................................................

غار نشینی ساده بودیم

روزی که "دوستت دارم " را

روی دیوار سنگی حک کردی

و اولین بوسه ی جهان

شکل گرفت

 

ش.د

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢۸
comment نظرات () لینک

+  

فریاد

تنها صدایی که از دست گلوی بریده ات برمی آمد

و خون

تنها دلیل جهنده ی حیاتت

باید می ماندی

تمام بعد از ظهر را خون خوردم

توی دهلیز خلوت قلبم

خون خوردم و کسی ندانست

اولین و آخرین اعتراف دم مرگ

فریاد جهنده ای از گلوی تو بود...

 

ش.د پاییز 92

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها: دفتر شعر و سپید
comment نظرات () لینک

+  

من هنوز گاهی یواشکی خواب تو را می بینم

یواشکی نگاهت می کنم

صدایت می کنم

بین خودمان باشد

اما من هنوز

تو را یواشکی دوست دارم.

ناظم حکمت

پ.ن: هنوز اینجا را خانه ی خود می دانم. حتی اگر سوت و کور باشد. 

دوستان عزیزم... ممنون که هنوز فراموشم نکرده اید و جویای حالم هستید.

به زودی این محل شعر باران خواهد شد. دوستتان دارم به بانگ بلند.

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۳
تگ ها: ناظم حکمت
comment نظرات () لینک

+ پرنده

نگاه پرنده را کسی ندانست

که به سمت کدام آینه جاری بود

رجَز می خواند و برای درختان پاییزی

خط و نشان می کشید

شب هنگام بادبزن از دست ستاره ها می گرفت

_به قدر مساحت خورشید گرمش بود_

و او 

که اوج را از تمام عقاب های جهان بیش تر می شناخت

یک روز سوخت

در مصاحبت شیرین آفتاب

 

می سوخت و رجز می خواند برای آسمان

92

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۳
تگ ها: سپید و دفتر شعر
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد