سفینه ی غزل
صفحات وبلاگ
نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩۱/٢/٢٧

دیروز نشستم که حرف تازه ای بزنم  نشد...مادر مهربان و درد کشیده ام رفت. کم کاریم را ببخشید. و این که چند روزی نیستم. باید گریه ها را تمام کنم و برگردم.

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩۱/٢/٢

ساقــی! بده آن شرابِ گلــــرنگ

مطرب، بزن آن نوای بر چنــــــگ

کَه ز زهد ندیده ام فتـــــــو حـی

تا کی زنم آبگینه بر ســــــــنگ؟

خون شد دل من ندیـــــده کامی

الّا که برفت نام با نـنـــــــــــــــگ

عشق آمد و رفت همـــچو بادی

عقل از بر من هزار فرســـــــنگ

ای زاهد خرقه پــــوش، تاکِــــی

با عاشق خسته دل کنی جنگ

گِرد دو جهان بگشته عاشــــــق

زاهد بنگر نشسته دلـــــــــتنــگ

من خرقه فکنده ام ز عشقــــــت

باشد که به وصل تو زنم چــــنگ

سعدی! همه روز عشق می باز

تا در دو جهان شوی به یک رنگ

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩۱/۱/٢٩

نافش را 

با گلبرگِ نیلوفر بریدند

چشمانش آبی شد

دلش

بوی مرداب گرفت.

////////////////

بغضت خاکستری

گریه ات آبی

صورتت را بشوی

بعد از باران

آسمان سپید می شود.

//////////////////

این "مخمل آبی" را ببینید. 

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩۱/۱/٢٤

کوچه

انتهایی نداشت

تا چشم کار می کرد

سپیدار بود و پنجره

گربه های بی نام ونشان

کیسه های پر از زباله

ردیف

صف کشیده تا افق

کوچه بی عابر

بی توپ و عروسک

بی گریه ی نوزاد بی مادری

رها شده در کالسکه ای کهنه

رها شده در خواب کودکی اش

تا افق امتداد داشت کوچه

بی تو 

بی مهتاب

بی شب...

بهار 91

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩۱/۱/٩

"بزرگه" خیلی وقت بود که حیوان خانگی می خواست. ولی هر بار با مقاومت من رو به رو می شد. تا جایی که قبول کرد در این خانه نمی شود حرفی از "همستر" و "سگ" زد. و " گربه" ... شاید وقتی دیگر! خودم، بچه که بودم گربه دوست داشتم و جوجه هم فصلش که می شد، پدر چند تایی برایم می خرید و تا روزی که زنده بودند و عزای عمومی اعلام نشده بود و اشکریزانِ شیرین، در دامان پر مهرم! بزرگشان می کردم.... اینها را که برایش تعریف می کنم، کفری می شود و می گوید: خودت هم که بعله! به ما که رسید حیوان خانگی بد شد؟ بیماری های مشترک بین انسان و حیوان و این حرف ها؟!

شب سال نو ، بی خبر از من چند ساعتی با پدر جانش غایب بودند؛ وقتی با یک بغل سنگریزه و دستگاهی به قاعده ی تلویزیون های مینیاتوری قدیمی برگشتند، در حالی که چند ماهی خوش آب و رنگ کوچولو در کیسه ای پلاستیکی که هوا در آن حبس شده بود در دست داشتند و لبخندی پیروزمندانه بر لب، دانستم که بزرگه به بخشی از آرزوی دست نیافتنی اش رسیده است.

برای تحویل سال نو ماهی قرمز نخریدیم و سال را در کنار مهمانان رنگارنگ بازیگوش نو کردیم. بماند که از آن روز، پدر و پسر به بهانه های مختلف غیبشان می زند و سر از "نواب" در می اورند تا مثلا دو ماهی دوهزار تومانی به اندازه ی سنجاق قفلی ( از آن طلایی رنگ ها که مارک لباس را بهش می چسبانند!! به همان ریزی) بخرند و به اهالی آکواریوم اضافه کنند.

گاهی شب ها که همه خوابند نیم ساعتی می نشینم و به شهر کوچکشان خیره می شوم و دلم می گیرد. دنیای خوش آب و رنگ و محدودشان را نگاه می کنم . انگار از هم خسته اند. گوشه ی دنجی می خواهند و ندارند. آبی بیکرانی می خواهند و نیست. مرگ باشکوهی می خواهند و آرزویی محال است... به سنگریزه های سفید که شاید تنها نشان از طبیعت واقعی ست، تک می زنند و از میان برگ های مصنوعی، آرام رد می شوند. در گوش هم چیزی زمزمه می کنند انگار... شاید از آزادی، از "بهار" می گویند. 

؟
نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩٠/۱٢/۱٢

گاهی شاید مجبور باشید بین سر کردن در میان انبوه دود و خاک نشسته بر جان و روح خانه زندگیتان و انصراف از دیدن فیلم های اسکاری تازه خریداری شده نظیر "آرتیست" و "بانوی آهنین" و ... یکی را انتخاب کنید.

یا باید با چندین فقره دستمال و روزنامه و سطلی آب و وایتکس به جان کثیفی های خانه بیفتید و آنقدر بسابید و بسابید که سایه ی ملک الموت را (دور از جان شما) بر دیوارهای برق افتاده نظاره گر باشید، یا بی خیال این حرف ها، وسط گند و سیاهی و تباهی، در اوج لذت بنشینید به تماشای فیلم مورد علاقه تان یا عشقبازی با کتاب محبوب تازه یافته تان! و عیش دنیا را ببرید.

به این می گویند"انتخاب" هر دو با هم نمی شود به جان شما. البته حالت سومی هم وجود دارد؛ دراز به دراز خوابیدن و چشم به سقف دوختن. شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و همه جا مثل یاس!! تمیز شود. شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و بدون این که موجبات خستگی چشمان نازنین تان را فراهم آورید، یکی پیدا شود و داستان کل این فیلم ها را برایتان بگوید. به این هم می گویند" عافیت طلبی" ...

خوش به حال عافیت طلبان!!

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

من با راستی پیمان بستم

که روشنایی را به زمین باز گردانم

 

می خواستم همچون نان باشم .

مبارزه هرگز مرا خواهان نیافت.

 

اما اینک منم

با آنچه دوست می داشتم

با تنهایی که از دست دادم

در سایه ی آن سنگ، من نمی آسایم.

 

دریا ، خروشان است،

خروشان در سکوت من.

پابلو نرودا / ما بسیاریم / ترجمه: نیاز یعقوب شاهی، ع طالع/ انتشارات زمانه

نویسنده: شیرین درخشان - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

روی صورت مادرم خم شده است تا صدای آهسته اش را بشنود. مادر دارد از بچه هایش تعریف می کند و این که چقدر از همه ی ما راضی ست. برای کاری صدایش می کنم. وقتی بر می گردد، صورتش خیس اشک است. می دانم که دادگاه، بچه ها را به شوهر معتاد و بیکاره اش داده است. مردک تجدید فراش کرده و اجازه ی دیدن بچه ها را به مادرشان نمی دهد. دختر چهارده ساله اش را شوهر داده و پسر کوچکش که همسن "کوچیکه "ی من است پیش مردک و همسر جدیدش است. بارها خواهش کرده اجازه دهم شام "کوچیکه" را او بدهد. هر لقمه ای که در دهان بچه می گذارد، همراه است با نوازشی یا بوسه ای... "کوچیکه " اوایل از او فرار می کرد ولی حالا خو گرفته و لپش را به بوسه ای از "پرستار" مادر بزرگ، مهمان می کند. "کُرد" است. قد بلند و چهره ی سختی کشیده ای دارد با رد پایی کمرنگ از زیبایی ... شاید. 

بی پناهی "زهرا" ناگفتنی ست.

****

"بزرگه" و "کوچیکه" هر دو بهمن ماهیند. "کوچیکه" کیک "بن تن" می خواهد و بزرگه می گوید: "باشه! امسال تو انتخاب کن فسقلی!"

دارم به تصاویر بمباران بیمارستانی در "حُمص" نگاه می کنم؛ مادری که زار می زند ، فرشته ی هشت ساله ای که غرق خون است...

_مامانی! گریه می کنی؟ باشه بابا ! "بِن تِن" نخواستیم. هرچی خودت "انطباق" کردی، همون!

با اشک و لبخند چشم نگرانش را می بوسم.

****

دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز

بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند

آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند

دنیا را به بچه ها بدهیم

مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان گرم

دستکم یک روز شکمشان سیر شود

دنیا را به بچه ها بدهیم

برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود

بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت

و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت.

"ناظم حکمت"

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :