سفینه ی غزل


+ مهمان نیمه شب

بیدار نشستن های گاه به گاه در شب های زمستان را دوست دارم.

وقتی همه خوابند، از پنجره به شب خیره می شوی. دست های درختان که بی حرکت مانده اند، بادی که نمی وزد، صدای جیرجیرکی که نمی خواند... هیچ چیز یاد آور شب های کودکیت نیست.

صدای هیچ می آید. چشمانت را می بندی. توی خلاء شناوری انگار. دستی که نیست نوازشت می کند. لب هایی که نیستند سکوت را می شکنند.

حالاست که باید تکانی بخوری. مهمان ناخوانده ات شعر کوچکی است. تابت می دهد. خلاء پر می شود از حس ملموسی از دورها. چشم ها اما هنوز بسته اند. کلمات بر زبانت جاری می شوند ، لب هایت تکانی می خورند....

کوهی که از قبل از ظهر روی قلبت سنگینی می کرد، در حال آب شدن است.

کورمال کورمال دست به قلمی و کاغذی می بری. تکه کاغذ خیس می شود. از طراوت شعر و نم چشم هایت.

روشنای سپیده در راه است...

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
تگ ها: دل نوشته
comment نظرات () لینک