سفینه ی غزل


+ نایافته1

چندی پیش که پسر ده ساله ام تهدید کرد که از من به " یونیسف" شکایت خواهد کرد،(علیرغم میلش باید به حمام می رفت) اولش خیلی خندیدم. بعد همین سببی شد که پشت چراغ قرمز چهارراه ها ، گوشه کنار پیاده روهای شهر و خیلی جاهای دیگر ، عمیق تر ببینم بچه های خیابان را. آن ها که توی سرمای گزنده، خرماپزان مرداد،روز یا شب،فرقی نمی کند ، پا به پای تنهایی بزرگشان گل می فروشند ، جوراب های نایلونی گران به مردم قالب می کنند ، اسپند دود می دهند و آخر سر اگر جواب سربالا بشنوند ، یا شیشه ماشین را به رویشان بالا بکشی ، چند تا فحش پدر و مادر دار نثارت می کنند . اما تو بدت نمی آید . نگاهشان که می کنی ، حتی اگر پشت نقاب مکر وفریب پنهان شده باشند، هنوز معصومند وکودک . انگار با نگاه حالیت می کنند که آنها هم می توانستند مثل بچه ی تو توی خانه ی گرم وراحتشان ، رو به روی تلویزیون لم بدهند ، یک کاسه ی بزرگ پاپ کورن روی پایشان باشد، مدرسه بروند ، از هزار ویک جور امکان رفاهی برخوردار باشند وخلاصه ، نازشان خریدار داشته باشد.

به اینجا که می رسم به یاد دوست گمشده ای می افتم و شعر خیلی زیبایش :

اندوهش را درون بادکنک می دمد

وبغضش را

فریادش را می دمد و آرزویش را

و در شلوغ ترین جای شهر می گرداند

سنگینی این همه را

کیست که دریابد

کودک بادکنک فروش

یادش به خیر دوست مشترک من وجلال بود . تمام زندگیش ، یک جفت کفش کوه ویک کوله پشتی بود . خیلی وقت ها توی پارک می خوابید . از همان هایی که شاعر به دنیا می آیند بی آن که زور الکی بزنند .

مدتی در کار کتاب نایاب بود وبعد خودش نایاب شد .نمی دانم الان کجاست . شاید هنوز آواره ی کوه وبیابان باشد ،مثل بچه هایی که دوستشان داشت.

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات () لینک