سفینه ی غزل


+ همه روز، عشق می باز

ساقــی! بده آن شرابِ گلــــرنگ

مطرب، بزن آن نوای بر چنــــــگ

کَه ز زهد ندیده ام فتـــــــو حـی

تا کی زنم آبگینه بر ســــــــنگ؟

خون شد دل من ندیـــــده کامی

الّا که برفت نام با نـنـــــــــــــــگ

عشق آمد و رفت همـــچو بادی

عقل از بر من هزار فرســـــــنگ

ای زاهد خرقه پــــوش، تاکِــــی

با عاشق خسته دل کنی جنگ

گِرد دو جهان بگشته عاشــــــق

زاهد بنگر نشسته دلـــــــــتنــگ

من خرقه فکنده ام ز عشقــــــت

باشد که به وصل تو زنم چــــنگ

سعدی! همه روز عشق می باز

تا در دو جهان شوی به یک رنگ

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢
comment نظرات () لینک

+ آبی

نافش را 

با گلبرگِ نیلوفر بریدند

چشمانش آبی شد

دلش

بوی مرداب گرفت.

////////////////

بغضت خاکستری

گریه ات آبی

صورتت را بشوی

بعد از باران

آسمان سپید می شود.

//////////////////

این "مخمل آبی" را ببینید. 

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment نظرات () لینک