سفینه ی غزل


+ آکواریوم

"بزرگه" خیلی وقت بود که حیوان خانگی می خواست. ولی هر بار با مقاومت من رو به رو می شد. تا جایی که قبول کرد در این خانه نمی شود حرفی از "همستر" و "سگ" زد. و " گربه" ... شاید وقتی دیگر! خودم، بچه که بودم گربه دوست داشتم و جوجه هم فصلش که می شد، پدر چند تایی برایم می خرید و تا روزی که زنده بودند و عزای عمومی اعلام نشده بود و اشکریزانِ شیرین، در دامان پر مهرم! بزرگشان می کردم.... اینها را که برایش تعریف می کنم، کفری می شود و می گوید: خودت هم که بعله! به ما که رسید حیوان خانگی بد شد؟ بیماری های مشترک بین انسان و حیوان و این حرف ها؟!

شب سال نو ، بی خبر از من چند ساعتی با پدر جانش غایب بودند؛ وقتی با یک بغل سنگریزه و دستگاهی به قاعده ی تلویزیون های مینیاتوری قدیمی برگشتند، در حالی که چند ماهی خوش آب و رنگ کوچولو در کیسه ای پلاستیکی که هوا در آن حبس شده بود در دست داشتند و لبخندی پیروزمندانه بر لب، دانستم که بزرگه به بخشی از آرزوی دست نیافتنی اش رسیده است.

برای تحویل سال نو ماهی قرمز نخریدیم و سال را در کنار مهمانان رنگارنگ بازیگوش نو کردیم. بماند که از آن روز، پدر و پسر به بهانه های مختلف غیبشان می زند و سر از "نواب" در می اورند تا مثلا دو ماهی دوهزار تومانی به اندازه ی سنجاق قفلی ( از آن طلایی رنگ ها که مارک لباس را بهش می چسبانند!! به همان ریزی) بخرند و به اهالی آکواریوم اضافه کنند.

گاهی شب ها که همه خوابند نیم ساعتی می نشینم و به شهر کوچکشان خیره می شوم و دلم می گیرد. دنیای خوش آب و رنگ و محدودشان را نگاه می کنم . انگار از هم خسته اند. گوشه ی دنجی می خواهند و ندارند. آبی بیکرانی می خواهند و نیست. مرگ باشکوهی می خواهند و آرزویی محال است... به سنگریزه های سفید که شاید تنها نشان از طبیعت واقعی ست، تک می زنند و از میان برگ های مصنوعی، آرام رد می شوند. در گوش هم چیزی زمزمه می کنند انگار... شاید از آزادی، از "بهار" می گویند. 

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩
comment نظرات () لینک