سفینه ی غزل


+ شیرین

قهر با وبلاگستان.. به  علتی نامعلوم. مثل مرد زن مرده ای که حوصله ی بچه اش را ندارد!(همین جوری)! مثل زندانی سیاسی بریده از آرمان های اِل و بِل که به طرز عجیبی حوصله ی شنیدن صدای همبند های دیریننش را ندارد. مثل خواهری که قسم خورده اسم برادر به زبان نخواهد آورد ... مثل همه ی این ها غمگینم و عاشق .. و قهرم. با خاطرات دیروز و پریروزم قهرم. با خواب هایی که یک فرامش هم یادم نمی ماند قهرم. از شدت درد به مسکن پناه می برم. فیس بوکی می شوم. روزی سه وعده بلکمم بیش تر.

فیس بوک خر است.

***********

رفته ام مشاوره. مرد متین میانسالی ست که خیره نگاه می کند طوری که در دل آرزو می کنم  کاش تنها نیامده بودم. وقتی دردم را می گویم وقتی می گویم مرض جدیدم این است که نمی توانم بنویسم... باز هم نگاه می کند: "خب بنویس جانم... تنها راه حلش این است که بنویسی.. فقط بنویس." وقتی جسارتا" عرض می کنم که جناب دکتر مشکلم همین است که هیچ نمی توانم بنویسم. می دانید ؟ هیچ!... می گوید این ها همه بهانه است. از شما بعیدست فقط و فقط بنویس... لبخند شیرینی می زنم  مثل بز اخفش سر تکان می دهم و در دل برای پانصد هزار ریال بی زبانی که به جیب این دانشمند بی بدیل علم روانشناسی ریخته ام گریه می کنم...

گاهی حالم از اسمم به هم می خورد!

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
comment نظرات () لینک