سفینه ی غزل


+ غزلی از سنایی

زینهار این یادگار از دست رفت

در غم تو روزگار از دست رفت

چون مرا دل بود با او بر قرار

دل شد و با دل قرار از دست رفت

سیم و زر بودی مرا و صبر و هوش

در غم تو هر چهار از دست رفت

پای من، در دام تو، بس سخت ماند

گر نگیری دست کار از دست رفت

یار بودی مر مرا از روی مهر

یاری اکنون کن که یار از دست رفت

این همه خوار است، کاندر عاشقی

چون سنایی صد هزار از دست رفت

در اقلیم روشنایی / تفسیر چند غزل از حکیم سنایی غزنوی / دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

پ. ن: بچه که بودم، وقتی می گفتند فلانی مرد، توی دلم می گفتم خب به قدر کفایت عمر کرده بود. چههههههههل سالش بود! 

چهل ساله شدم!

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک