سفینه ی غزل


+ پدر

روزی که تنها نمره ی بیست درس انشاء را از معلم ادبیات چهارم دبیرستان گرفتم، مطمئن بودم روزی نویسنده خواهم شد. بزرگ ترین افتخار خانم"ج" این بود که تا به آن روز کسی در درس انشاء از او بیست نگرفته بود! سال های زیادی از آن روز می گذرد.هنوز نگاه تحسین آمیز خانم"ج" را فراموش نکرده ام و جمله ی پایین دفتر انشایم را..."دخترم هر چه بود گفتی و سخن را تمام کردی"... 

همان روز با شادی وصف ناشدنی دفتر انشایم را به پدر نشان دادم. اشک شوق پدر عارف مسلک و مهربانم را هرگز فراموش نمی کنم. برایم یک دفتر از نوشته های تحسین امیز پر کرد. برایم شعر گفت... خدا را دیده ام در جادوی انشای شیرینم....

با شهد کلامش جان گرفتم با بزرگواری هایش بزرگ شدم وحالا که رنگ پریده و رنجور، دلکش گوش می کند و به گوشه ای خیره می ماند، چایش را با دست های لرزان می نوشد و گاه حتی خود را با چای داغ می سوزاند( عادت دیرینه ی لب سوز بودن چای هنوز باقیست) و حالا که هنوز به گل های باغچه ی کوچکش عاشقانه می رسد و تازه وارد های این اقلیم زیبا را به من معرفی می کند، هنوز از معدود دلخوشی هایم به این دنیاست که روزی خدا را در جادوی انشای من دیده بود. من که هرگز نویسنده نشدم.

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات () لینک