سفینه ی غزل


+ آواز چگور... اخوان

... آزرده و خسته،

دیری ست در این کنج حسرت، مامنی جسته

گاهی که بیند زخمه ای دمساز و باشد پنجه ای همدرد

خواند رثای عهد و آیین عزیزش را

غمگین و آهسته

اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند

وآنگاه می خواند:

" شو تا بشوگیر ، ای خدا بر کوهسارون

می باره بارون ای خدا می باره بارون

از خان خانان ای خدا سردار بجنورد

من شکوه دارم ای خدا، دل زار و زارون

آتش گرفتم ای خدا آتــــش گــــــرفتم

شش تا جوونم ای خدا، شد تیر بارون

ابر بهارون ای خدا بر کوه نبـــــــاره

بر من بباره ای خدا، دل لاله زارون"

بس کن خدا را بیخودم کردی

من در چگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز

من می شناسم این صدای گریه ی من بود.....

(از نیما تا بعد  ، 2 به اهتمام شمس لنگرودی)

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
comment نظرات () لینک