سفینه ی غزل


+ یلدا نوشت

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گــــــــفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهـــــــر

کنایتی ست که از روزگار هجران گفـــــــت

نشان یار سفر کرده از که پرســـــــــم بــــاز

که هر چه گفت بَریـــد صبا ، پریشان گفت

فغان که آن مه نا مهربان دشمن دوســـــت

به ترک صحبت یاران خود، چه آســـان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقـــــیب

که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

گره به باد مزن گرچــــــه بر مــــــــــراد رود

که این سخن به مثل ، مور با سلیمان گفت

غم کهن به می سالخورده دفع کنیـــــــــد

که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبـــــل

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشه ی تو باز آمـــــــــد

من این نگفته ام آنکس که گفت، بهتان گفت

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات () لینک