سفینه ی غزل


+ پراکنده

روی صورت مادرم خم شده است تا صدای آهسته اش را بشنود. مادر دارد از بچه هایش تعریف می کند و این که چقدر از همه ی ما راضی ست. برای کاری صدایش می کنم. وقتی بر می گردد، صورتش خیس اشک است. می دانم که دادگاه، بچه ها را به شوهر معتاد و بیکاره اش داده است. مردک تجدید فراش کرده و اجازه ی دیدن بچه ها را به مادرشان نمی دهد. دختر چهارده ساله اش را شوهر داده و پسر کوچکش که همسن "کوچیکه "ی من است پیش مردک و همسر جدیدش است. بارها خواهش کرده اجازه دهم شام "کوچیکه" را او بدهد. هر لقمه ای که در دهان بچه می گذارد، همراه است با نوازشی یا بوسه ای... "کوچیکه " اوایل از او فرار می کرد ولی حالا خو گرفته و لپش را به بوسه ای از "پرستار" مادر بزرگ، مهمان می کند. "کُرد" است. قد بلند و چهره ی سختی کشیده ای دارد با رد پایی کمرنگ از زیبایی ... شاید. 

بی پناهی "زهرا" ناگفتنی ست.

****

"بزرگه" و "کوچیکه" هر دو بهمن ماهیند. "کوچیکه" کیک "بن تن" می خواهد و بزرگه می گوید: "باشه! امسال تو انتخاب کن فسقلی!"

دارم به تصاویر بمباران بیمارستانی در "حُمص" نگاه می کنم؛ مادری که زار می زند ، فرشته ی هشت ساله ای که غرق خون است...

_مامانی! گریه می کنی؟ باشه بابا ! "بِن تِن" نخواستیم. هرچی خودت "انطباق" کردی، همون!

با اشک و لبخند چشم نگرانش را می بوسم.

****

دنیا را به بچه ها بدهیم دستکم برای یک روز

بادکنک رنگارنگی به دستشان بدهیم که بازی کنند

آواز خوانان در میان ستارگان بازی کنند

دنیا را به بچه ها بدهیم

مانند یک سیب درشت و مانند یک قرص نان گرم

دستکم یک روز شکمشان سیر شود

دنیا را به بچه ها بدهیم

برای یک روز هم که شده دنیا با دوستی آشنا شود

بچه ها دنیا را از دست ما خواهند گرفت

و درختان جاودان بر آن خواهند کاشت.

"ناظم حکمت"

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
comment نظرات () لینک