سفینه ی غزل


+ سعدی

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیـــــــــــزند

چگونه انس نگیرند با تو آدمـیـــــــــــــــــان

که از لطافت خوی تو وحش نگریزنـــــــــد

چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظــر

حلــــــــــــال نیست که از تو نظر بپرهیزند

غلام ان سر و پایم که از لطافت و حسن

به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

تو قدر خویش ندانی ز دردمنــــــدان پرس

کز اشتیاق جمالت چه اشک می ریزنــــــد

مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشـــق

دو خصلتنــــــــــــــــــد که با یکدگر نیامیزند

رضا به حکــــــــــم قضا اختیار کن "سعدی"

که شرط نیست که با زورمند بستـــــیزنــد.

 

پ.ن چند روزی بود پراکنده گویی هایی در ذهنم می چرخید. به نوشتن نیامد و ماند برای فرصتی بهتر. گفتم با کلام سعدی آپیدن آغاز کنم تا بعد....

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٩
تگ ها: سعدی و غزل
comment نظرات () لینک