سفینه ی غزل


+ نقطه ی پایان

محبوس بودم میان سقف و زمینی که دهان باز کرده بود. دهانم مزه ی خاک می داد. چشمم چیزی نمی دید؛ چیزی نبود که ببیند. سیاهی بود و سیاهی. از بالای سرم صدای گریه می شنیدم. شیون ِ زنی که بی وقفه نامی را صدا می زد و صدایش بم و بم تر می شد. اول به نظرم چیزهایی که می گفت نامفهوم بود ولی بعد از گذشت چند لحظه، از لابلای شیون و زاریش، نام خودم را شنیدم. مادرم بود... شاید اگر تلاش می کردم، می توانستم تکانی بخورم یا تغییری در وضعیت سر و بدنم به وجود آورم... یا شاید صدایی، کلمه ای... صدای نخراشیده و نا آشنایی از ته گلویم بیرون زد. بی فایده بود. صدای مادر قطع نمی شد درست بالای سرم بود. دوباره گوش دادم:

_همین جاست به خدا... آقا خواهش می کنم بچه م همین زیره . . تورو به همه ی مقدسات قسمت میدم. جون هر کی دوست داری...

_ مادر جان! بچه ها با دستگاه های زنده یاب همه ی این دور و برو گشتن. متاسفانه خبری نبوده. تل خاک و آوارو نگاه کن .. کندن و به سطح رسیدنش به همین سادگی نیست. باید صبر کنیم تا کمک برسه. یه دقیقه بشین مادر . نیم ساعت تمومه داری این یه نقطه رو چنگ می زنی...اصلا شاید خونه نبوده دخترت هان؟ نکنه شما که رفتی اونم رفته بیرونی جایی...شاید...

_ نه .. نه جایی نرفته. همین زیره. حتی یه قدم اون ور تر نیست مادر.. شک ندارم. تو رو خدا...کنیزی تونو می کنم..

التماس کردنش داشت دیوانه ام می کرد. باید حرکتی می کردم. نفس کم آورده بودم. چیزی انگار از روی سرم می گذشت، روی چشم هایم می ریخت و سرریز می شد می آمد روی گونه ها و لب هایم. دست هایم را نمی شد تکان بدهم برای پاک کردنشان. 

مادر حالا داشت جیغ می کشید. حاضر نبود از روی نقطه ای که رویش افتاده بود، تکان بخورد. می گفتند آرام باشد و او ضجه می زد.

درد امانم را بریده بود. یادم آمد وقتی داشت از خانه بیرون می رفت، صدایم زد:

_یادت نره زنگ بزنی دندانپزشکی کنسل کنی وقتتو. شاید بدنش به یه بنده خدای دیگه که همت دکتر رفتن داشته باشه! 

_باشه ملکه ی من! شما برو خوش بگذره با خاله خان باجیای پارک نشین.

عصبانی شد:_ برو خودتو مسخره کن. اونایی که توی شبکه ی اجتماعی با سرکار حشر و نشر دارن هم یه جورایی خاله خان باجی ان. فقط شکلش مدرنه بچه جون!

خندیدم. وقتی داشت "شبکه ی اجتماعی" را ادا می کرد، دهنش را کج کرده بود؛ صدایش این را می گفت.

خداحافظی جویده ای کرد و در را به هم زد رفت. دارد یادم می آید؛ استاتوس داغ تازه از تنور درآمده ای از یک منتقد سینما را می خواندم. درباره ی " فهرست شیندلر" با ضمیمه اش که شامل یک کلیپ بود از سکانس پایانی فیلم با موسیقی بی نظیرش. اشک به چشمانم آمده بود. چقدر این فیلم را دوست داشتم! و نمی دانم چه شد در کمتر از چند ثانیه از روی صندلی پرت شدم سقف پایین آمد .. سعی کردم به زیر میز بخزم... نمی دانم توانستم یا نه... یادم نمی آید! ولی یادم هست که صدای درد و خرد شدن استخوان هایم را می شنیدم و صداهای دیگر و صداهای دیگر....

مادر هنوز شیون می کرد: _ کاش نمی رفتم کاش قلم پام شکسته بود... دخترکم .. ای خداااا...

دیگر درد ندارم. کنار مادر ایستاده ام و او را می بینم که خاک همان نقطه را با دست پس می زند و با اشک و شادی آمیخته فریاد می زند:

_ اینجاست.. ایناهاشش کامپیوترشو پیدا کردم!

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳٠
comment نظرات () لینک