سفینه ی غزل


+ بیوه زنی از بهشت

تلفن را برداشت.

-یه ماشین لطفا در اختیار.. آقای روزبهان هستند؟.. بله مرسی منتظرم.

در را آرام بست بالبخند. – سلام آقای روز بهان. خدا خدا می کردم باشید.

_سلام خانم مرندی. ممنونم.

هیچوقت بیش تر از همین چندکلمه جوابش را نمی داد.آقای روزبهان هیچوقت از توی آینه نگاهش نمی کرد و او برعکس . همیشه فکر می کرد چقدر باید خوشبخت باشد همسر او. مرد جذابی بود. موهای شقیقه اش دیگر داشتند سفید می شدند. نیمرخش مرموز و زیبا بود همین. خیلی نمی توانست توصیفش کند. شاید فقط می توانست با کری گرانت مقایسه اش کند.

از توی کیف دستی اش آینه اش را درآورد و خودش را تماشا کرد. بی نقص بود. نیم ساعتی روی آرایشش کار کرده بود. لب هایش را آرام روی هم مالید و دوباره نگاهشان کرد. به نظرش آمد رژلبش پر رنگ تر از آنی ست که باید باشد.. پشت دستش را آرام بوسید و رد رژلب مانده بر دستش را با دستمال کاغذی پاک کرد.

باید دم در اصلی پارک پیاده می شد. قرارش با مرد همان جا بود. توی آینه ی ماشین سه رخ خودش را نگاه کرد و لبخند مضطربی زد. از همیشه زیبا تر به نظر می رسید.

با نگاه کوتاه روزبهان به خود آمد: خانم مرندی کجا برم؟

_ پارک بهشت آقای روز بهان .. جلوی در اصلی.

_منتظرتون بمونم؟

_نه شما برید لطفا .. ممنونم.

اضطراب رهایش نمی کرد. مرد گفته بود این دوستی ادامه داری خواهد بود. گفته بود برای دیدنش دقیقه شماری می کند. گفته بود درونش را فکر و اندیشه اش را دوست دارد...گفته بود ظاهر زن به اندازه ی سر سوزنی برایش مهم نیست.

_بفرمایید.

به خودش آمد. _ ببخشید. ممنون..آقای روزبهان . میشه یه سوال ازتون بکنم؟

_بفرمایید خانم مرندی..

_میشه منو ببخشید...میشه درباره ی ظاهر من یه نظری بدید؟

(خون گرم زیر پوست گونه هایش را حس کرد)

_ می دونم معمول نیست. برام مهمه. می خوام بدونم از نظر شما چه شکلی ام؟

اولین بار که روز بهان به طرفش بر می گشت. سی ثانیه نگاهش کرد. او هم.

_شما همیشه زیبایید خانم..

_ممنونم... بازم منو ببخشید.

پیاده شد. به سمت پارک رفت. دو قدم رفته بود که ایستاد و برگشت:

_ میشه منتظرم بمونید؟ بر می گردم.

91

نویسنده : شیرین درخشان ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳
comment نظرات () لینک