گریز

زمانش رسیده است

گریز بزنم به دشت های خونریز

از چشمهایت بگریزم

قدم های فرسوده ام را رو به راه کنم

آن قدر وقت بکشم

تا یقین کنی دیوانگی ام را

در لباس بانویی با وقار

یک مالیخولیایی

با نقابی از ستاره و الماس

....

چیزی نمانده است 

خواهی گریخت!

91

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

حس منفی خوبی داره. خون‌ریز دوم بهتره چیز دیگه‌ای باشه یا اصلا صفتی نداشته باشه. اگه من بودم، می‌گفتم "با نقابی از الماس و ظلمت" تا هم با لباس متناسب باشه و هم با نقاب. "دشت‌های خون‌ریز" ترکیب بدیعیه. عصیانی در خودش داشت.

منیر

چه اعتراض متین و محکمی ! بی وقفه خونده میشه و نفس گیر هست . اصرارت بر "خون" شعرت رو رنگی کرده . ... سرزنده و باقی باش[گل]

انا

هیچ حسی بهم نداد نه مثبت نه منفی

ند نیک

قشنگه . من این گریز را دوست دارم

ع ل ی ر ض ا

یه عصیان (همون‌طور که درخت گفته) در برابر خود، آمیخته به کمی سلحشوری. (تصویر زنی با لباس شب مشکی که روش الماس‌دوزی شده با شمشیر خون‌آلودی در دست‌؛ چیری شبیه میلا یوویچ.)

ققنوس

-من فک می کنم هر طرف که قدم برداریم همون راهه! بنابراین ترکیب رو به راه کردن قدم ها زیاد جفت و جور نیست به نظرم. - این شعر در واقع دیالوگ با کسیه... و اون هم در انتها جواب می ده؟ [گل]

فرزانه

سلام بانو چقدر این بانوی خیالی را دوست دارم ...عاشقشم

ترنج

تا یقین کنی دیوانگی ام را!

رها

بانوی باوقار، شعرت زیباست، صمیمی و آرام...