مادر بودن

١)

چند هفته ای می شود که در مهد کودک ثبت نامش کرده ایم.(خانم مدیر می گوید: اینجا مهد نیست.موسسه ی آموزشی ست . اهداف تعریف شده ای داردمبنی بر....نام مهد کودک رابه کار نبرید.ولی عجالتا" زبان من یکی که نمی چرخد. پس همان مهد!!) به این وضع هنوز عادت نکرده.روز های اول باید می نشستم توی دفتر، چشم به ساعت می دوختم وبه کوه کارهای نکرده ام فکر می کردم تا به محیط خو کند و بهانه نگیرد. هر بار از توی کلاس می دوید بیرون، نگاهی به من می انداخت. خیالش راحت می شد ولی دلخور نگاهم می کرد و بر می گشت. یکی دو بار هم توی گوشم به نجوا گفت: "ازت متنفرم." نگاهم کرد نگاهش پر از عشق بودمثل همان وقت هایی که می گفت:" با من ازدباج! می کنی؟"...

دارد عادت می کند. "جدایی" این حس برایم آشناست. "بزرگه" راحت تر عادت کرد. آسان تر کنده شد. ولی دل من همان موقع هم طوفانی بود.

٢)

چهار سالی هست که روی تخت زندگی می کند. حرکاتش به قول بچه ها "اسلو موشن" است. آن قدر آهسته حرف می زند که به سختی می شود شنید یا فهمید. اما با تنها زبانی که برایش باقی مانده _نگاه_ حرف می زند عشق و امید می دهد. به بچه ی دورش فکر می کندو به ما که نزدیکیم...نگاه. هنوز همه ی شماره تلفن ها و تاریخ تولد ها را از حفظ است.  چشمانم را می بندم بویش می کنم. بوی مادر بودن می دهد.

٣)

نمی دانم چه مرگم بود. داد می زدم. درست مثل دیکتاتور احمقی که انگشت اشاره اش را بی هدف توی هوا تکان می دهد و خودش را یک نفس یاد آوری می کند، خود, حقیر وبی مایه اش را...چطور شد ؟‌درست یادم نیست. کیف و کتاب واسباب بازی هایشان همه جا پخش بود. کلاه وکفش یک طرف، جوراب وکاپشن طرفی دیگر. شلوار لی محبوبش را که هفته ی اول فراوان ذوقش را کرده بود، مثل عینک از پا در آورده بود. پدر جان هم که توی کمد دنبال چتر می گشت، همه ی کمد را به هم ریخته بود.

خسته بودم شاید. کمر درد بدی داشتم. توی مغزم کسی در دفاع از من فریاد می کشید:" گاهی برای خودت باید زندگی کنی. " چقدر بد بودم وبدتر این که در کمال بیچارگی نمی توانستم به بد بودنم پایان دهم. استیصال یک مستبد راباهمه ی وجود درک کردم وچه حس بدی...

تمام که شد، وقتی خسته از فریادهای بی هدف روی مبل افتادم ، به آغوشم پناه آورد...شوالیه ی ده ساله ام. گریه می کرد و عذر می خواست. گفت که خدمتکار نیستم. مادرم. مادر خوبی هم هستم. که دوستم دارد....

استاد شرمنده کردن, آدم است این بچه...

پ.ن... این نوشته ی کوچک تقدیم به همه زنانی که طعم تلخ وشیرین مادر بودن را چشیده اند. و مادرانی که نازک آرای تن گل زندگیشان _به هر دلیل_ شکست....

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

مادر بودن؟ هر سه تا گزارشت رو خوب نوشتی.

ققنوس خیس

بله ... زندگی شاید بر مداری جاودانه می گردد !

محمد رضایی

شک ندارم مادری اجری نزد خداوند دارد که شاید اولیائ ا... نیز بر آن غبطه خورند مهر مادری لطیف است و جهان سخت و زمخت ...

ققنوس خیس

سلایق سینماییمون تقریبن شبیه همدیگه است ...

فانی

اشکم در اومد.و از معدود دفعاتی بود که از اینکه کسی اشکم رو در آورده لجم نگرفت.شاید چون برای در آوردن اشک از کارها و کلمات و مفاهیم و تصویر سازی ها و نوستالژی های دم دستی استفاده نکرده بودید.از واقعیت کمک گرفتید.و واقعیت اشک آور شریفی است!

درنین

سلام فقط دلم میخواهد یک چیزی بگویم، بهتر از بهترین ها

ندا درخشان

خيلي زيبا و شيوا. چشمام خيس شدن و دلم تنگ.خيلي دلنشين بود. دلم مامانمو خواست...[ناراحت]