شیرین

قهر با وبلاگستان.. به  علتی نامعلوم. مثل مرد زن مرده ای که حوصله ی بچه اش را ندارد!(همین جوری)! مثل زندانی سیاسی بریده از آرمان های اِل و بِل که به طرز عجیبی حوصله ی شنیدن صدای همبند های دیریننش را ندارد. مثل خواهری که قسم خورده اسم برادر به زبان نخواهد آورد ... مثل همه ی این ها غمگینم و عاشق .. و قهرم. با خاطرات دیروز و پریروزم قهرم. با خواب هایی که یک فرامش هم یادم نمی ماند قهرم. از شدت درد به مسکن پناه می برم. فیس بوکی می شوم. روزی سه وعده بلکمم بیش تر.

فیس بوک خر است.

***********

رفته ام مشاوره. مرد متین میانسالی ست که خیره نگاه می کند طوری که در دل آرزو می کنم  کاش تنها نیامده بودم. وقتی دردم را می گویم وقتی می گویم مرض جدیدم این است که نمی توانم بنویسم... باز هم نگاه می کند: "خب بنویس جانم... تنها راه حلش این است که بنویسی.. فقط بنویس." وقتی جسارتا" عرض می کنم که جناب دکتر مشکلم همین است که هیچ نمی توانم بنویسم. می دانید ؟ هیچ!... می گوید این ها همه بهانه است. از شما بعیدست فقط و فقط بنویس... لبخند شیرینی می زنم  مثل بز اخفش سر تکان می دهم و در دل برای پانصد هزار ریال بی زبانی که به جیب این دانشمند بی بدیل علم روانشناسی ریخته ام گریه می کنم...

گاهی حالم از اسمم به هم می خورد!

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ع ل ی ر ض ا

پیشنهاد می‌کنم سعی کنی زیاد حساس نشی که چرا نوشتن‌ات نمی‌آد، شاید دوره‌ایه که باید ازش بگذری، خودت رو بسپار به خوندن و دیدن و شنیدن و امیدوار باش پنجره‌ها بالاخره باز می‌شن. (این‌روزها اکثراً یه‌جورهایی حال‌شون خوب نیست، شاید این‌که آدم هم‌دردهای زیادی داره کمی تسکین‌دهنده باشه.)

زنبور

هممون اینطوری میشیم. چیز عجیبی نیست من فکر میکنم دغدغه های زندگی و گیرهای روحی تمرکز رو از آدم میگیره. توی یه دوره به خاطر یه درگیری با خودم روزی بیست بار وبلاگم سر میزدم دوستام رو میخوندم ولی مطلباشون رو نیمه کاره رها میکردم حتی نظر هم نمیدادم. آخرش دیدم دنیای مجازی مثل دنیای واقعی دید و بازدید داره تا سرنزنی کسی بهت سرنمیزنه!

ققنوس

به میله؛ یادش بخیر! علی دمبه اون زمان به مرتضی کرمانی و مجتبی محرمی می گفت؛ مژتبی!! حالا کار کار این وژدان شده ها...

ققنوس

به نیکا؛ یخوده فک نمی کنی این شعر کودکت سیاه نماییش زیاده از حده قربونت؟ ;) قرص روان گردان و غصه و سیاهی و ... به قول بعضی دوستان یکهویی تجاوز و خشونت خانودگی رو هم بیار تو شعرت دیگه :))

دايناسور

سلام دوستان جمعند! مثل اينكه خلوت انس است! [لبخند] نوشتنم مثل اشك مي مونه بعضي وقتا نمياد.نياز به روضه خون داره! شما كه فعلا دكتر شما را به گريه انداخته و شما هم ما را! كنايه فهما كجاي مجلس نشستند. اگه روضه من اثر كرده تا آخر هفته همه آپ كنيد امان اي دل اي دل اي دل اي دل[گریه]

ققنوس

[لبخند]

مهرگان

به جون خودم دردت با هدر دادن همین 50 چوق حل میشده انگار!!! الان که خوب عینهو بلبل داری جواب کامنت میدی!نوشتن به چی میگن پس؟![نیشخند] منم زیاد پیش میاد از اسم و فامیل غلط انداز خودم بیزار میشم! کلا زندگی رو جدی نگیر شیرین جان.روانشناس و مشاور و اینام پشمه نرو اصلا.پولاتو هم خواستی هدر بدی بگو من آدرسمو برات کامنت کنم! خلاقیت دوستمون نیکا رو هم دست کم نگیر[چشمک]

فرزانه

نتیجه پنجاه چوق کو پس ؟ تو دستت را بذار رو کی برد نوشته می شوی به شیرینی ! اون اسمارتیز ها را هم بذار دم دستت [لبخند]

میله بدون پرچم

سلام بعيد مي دونم سن ققي به مژتبي قد بده احتمالان داستانهايي از اون بازيكنان افسانه اي شنيده باشد [نیشخند] ......... روش دست به دست: مبلغي از خمس را كه سهم سادات بوده مي برده اند مي دادند به سادات مورد نظر و ايشون از اين دست مي گرفتند و از آن دست به طرف پس مي دادند [نیشخند] به همين سادگي به همين خوشمزگي

طیبه

شیرین جانم...