شادی

سال سوم و چهارم دبیرستان باهم بودیم. من که ریزه میزه بودم، ردیف دوم نیمکت ها می نشستم و او ردیف سوم. عینک می زد و باهوش بود. اما برای درس خواندن خود کشی نمی کرد. انگلیسی حرف زدنش ویژگی متمایز کننده اش در بین بچه ها بود؛ طوری بدون تپق زدن جمله ها را ردیف می کرد که دبیر زبانمان نمی توانست حیرتش را پنهان کند. سال ها بعد مدرس زبان یکی از آموزش گاه های معتبر شد. یادم هست که ماریو پوزو می خواند و خیلی چیزهای دیگر که برای من نا شناخته بودند. فیلم های خوب می دید و خلاصه برای من بی سر وزبان که در محاصره ی دخترکان شهرآشوبی بودم که هر روز در پی مد جدید مو ولباس بودند و آخرین فیلم های هندی را که دیده بودند برای هم تعریف می کردند، نعمت بزرگی بود. در یک کلمه متفاوت بود.... از ده سال پیش تا همین یکی دو ماه گذشته که از طریق "شبکه ی اجتماعی" همدیگر را پیدا کردیم، خبری از او نداشتم.مثل خیلی علایق آدم که در کلاف روز مرگی گم می شوند...ما هم گم شده بودیم. ...بعد از آن پیغام پشت پیغام. تا روزی که دل به دریا زدم و پرسیدم جرا به نظرم رسیده از زندگی در "امریکا" راضی نیست.رویایی که مال خیلی از ماست. برایم جواب مفصلی نوشت. شما هم بخوانید:

"آاااای اگه بدونی...اینجا هیچ اشکالی نداره، اگه خودت اینجایی باشی یا ازاون دسته تهرانجلسی ها باشی که خودت می دونی. فقط می تونم بگم که اومدیم، خیلی چیزا هم دیدیم. دیگه بسمونه. بابا! من می خوام یه پرس چلوکباب آدمیزادی بخورم به کی بگم؟ خلاصه مفصله، با ایمیل و پیغام و این حرفام نمیشه گفت. همین قدر بهت بگم که همین که هر وقت می خوای می تونی بلند شی بری مامانتو یا هر کس دیگه ایو ببینی، یا هر موقع دلت "زغال اخته" هوس کرد، اونم فقط مال دستفروشای درکه رو، می تونی پاشی بری، یا به هرجا که نگاه می کنی خاطراتت حداکثر مال ... سال گذشته نیست، وتوی خیابون که راه میری فکر نمی کنی که همه بهت به چشم خارجی نگاه میکنن، یا همه مطمئن هستن که چون موهات سیاهه ولهجه ت ایرانیه، حتما" مسلمون هستی و حتما"هم عقایدت همون مزخرفاتیه که هرروز الف! میره رو منبر همین جوری پرتاب می کنه تو هوا که دنیا به ما بخندن، همین قدر که هر مهمونی میری یه مشت آدم ابله عقب مونده نیست که بیاد بهت بگه"خب شما که تازه از ایران اومدین، حتما" می دونین مردم اونجا چقدر سطح فکرشون پایینه!!" و تو یکی دو سال اول با همه شون دعوات میشه و هی می خوای بهشون بفهمونی که نه ، سطح فکر تو پایینه که اله و بله...ولی کم کم به خودت میگی که چی؟ نمی رم مهمونی این لمپنارم نمی بینم. همین قدر بهن بگم که به این دلیلا خیلی خوشبختی. خیلی خوشبختی که مشکلاتت واقعیه؛ مشکل این که جه جوری هر ماه از پس خرج سرسام آور زندگیت بر بیای و ...و...و نه این که از بس همه چی غیر واقعیه، حتی مشکلات، هر هفته پاشی بری روان درمانی تا آخر دکتره بهت ثابت کنه که جقدر مشکل داری(خودمو نمی گما ... ما که از این پولا نداریم).خلاصه از روی سیری شکم و سانتی مانتال بازی نیست که اینا رو میگم. دلم لک زده برای یه مکالمه ی یه خورده"روشن فکرانه"، یا یه فیلم غیر هالیوودی، یا دیدن آدمایی که تمام فکر و ذکرشون این نیست که چه جوری موهاشونو بلوند کنن و چه لباسایی بپوشن و کیف 1000 دلاری رو ازebay بخرن 500 دلار ، و البته که چطور وزن کم کنن، که چی؟ که همه یه شکل باشن، شکل هالیوودیا، خدا نکنه که قیافه شون متفاوت باشه..."

.......

راستی اسمش "شادی" ست. 

/ 20 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انا

به نظرم دوستت خیلی رادیکال قضاوت کرده

شکوفه

سلام اولش فکر کردم از شادی، این در کمیاب، می خواهی بگویی! بعد دیدم نه این شادی یافتن دوستی است که الان خیلی هم شاد به نظر نمی رسد

نیکادل

سلام عزیزم شیرین جون کامنتای دوستان رو خوندم . نمی دونم چی بگم والا. یه دردی داریم توی زندگی به اسن دغدغه معنا. به اسم اندوه فرزانگی. به یه سطحی از شناخت که برسی، دلخوش شدن خیلی آسون نیست. ببین این شادی شما هم نگفته که من در اولین فرصت بر می گردم و توصیه می کنم هیچ کس نیاد امریکا. چون بدیهیه که کیفیت زندگی و معیشت کجا بالاتره و کجا پایین تر. این شادی خانوم شکا یه درد دل کرده. یه درد دل خودمونی. باید بهت سفارش می کرد : شیرین حدیث ما بر دلدار بازگو، لیکن چنان نگو که صبا را خبر شود. ته دلم از نقدی که به حرفای دوستت میشه دلگیرم. اصلا دغدغه معنا رو نمیشه خیلی راحت جدی گرفت. اما این شادی شما اگه ایران می موند باید از زیر سنگم که شده پول یه دکترروانکاو واسه خودش جور می کرد. ببین شیرین جون کتابای آنا گاوالدا رو که خوندم به این نتیجه رسیدم که بعضی غمای عمیق هست که فارغ از جبر جغرافیا همه جا ممکنه یقه آدم رو بگیره. یه پست هم راجع بهش گذاشتم و به اسم گریز دل پذیر و به وضوح عرض کردم که از خوندن کتابای انا گاوالدا به این نتیجه رسیدم یه نوعی از اندوه و دلمشغولی و نارضایتی هست که مهاجرت هم نمی تونه حلش کنه ...

نیکادل

خوب حالا میشه ادعا کرد که خانوم انا گاوالدای جهان اولی داره ادای روشنفکری در میاره ؟ نه من موافق نیستم . من از ایمیل دوستت این برداشت رو نمی کنم. به هر حال نق و ناله بعضیا همیشه تداوم داره اما بار منفی و ابلهانه نداره در نظربازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند .عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سر گردانند ... امان از این نوستالهای آمیخته به انواع عشق های افلاطونی و خاکی و چلوکبابی ... .

فرواک

سلام. من به هیج وجه قصد جسارت نداشتم شیرین جون. یعنی در این حد نیستم. اما به نظرم نوشته‌هاش یکم اغراقانه اومد. مخصوصا پنج سطر مونده به آخر. البته بازم تاکید می کنم این دوستتون احتمالا تو امریکا هم با یک عده ایرانی که فکرشون استوپ خورده آمد و شد داره. [گل]

نادی

اگر دوستت در لس انجلس زندگی می کنه و از ایرانی های مقیم آنجا گفته این اشکال وارده. خب بهرحال همه که با فضل و کمال از ایران خارج نشده اند. عده ای هم ... . از دوران دبیرستان نوشتی و همکلاسیهای ان دوره. حالا همان عده می توانند اجتماع شادی را تشکیل دهند. این طور نیست؟

جلال

یک بار به یک دوست عزیز وبزرگتر که10 سال پیش فوت کرد گفتم عباس آقا شما چرا مهاجرت نمی کنید؟ گفت: چون اینجا تو به من می گی عباس آقا . شاید من با همین پاسخ کوتاه ضد مهاجرت شدم / شادی خانم ناراحته چون عزت نفس داره و در ایران بیشتر از هر جا شادی خانمه . این هیچ ربطی هم به سیستم و حکومت نداره .

میله بدون پرچم

سلام مجدد من حق مي دم به خودم كه از دمخور شدن با برخي افراد نظير همون بفرماييد شامي ها (برخيشون) دمغ بشم و دلم لك بزنه براي يه مكالمه يه خورده روشنفكري و اين جور مسايل...اما دلتنگ شدن براي خوردن چلوكباب آدميزادوار و ذغال اخته دركه اي رو يه كم به خود خودم هم , گير مي دم راستيتش... چون شايد لذت اينارو درك نكردم نمي دونم ... شايد من اشتباه مي كنم.

حمید

خوبه که هم شعر می گویید هم نثر خوبی دارید. به ما هم سر بزنید

حمید فریور

1. نمی دونم تو این صد سالی که تا دلت بخاد مکالمات و مکاشفات و ملاحظات روشنفکرانۀ چپ و راست و دینی و سکولار و ... داشتیم چه گلی به سر این ملت زده شد؟ 2. ما "عباس آقا" نداشتیم تو خانوادمون! اما تا دلت بخاد تو فرهنگمون "آقا" هایی داشتیم که تا پشتشونو به ما می کردن، "آقا" رو از اول و آخرشون بر می داشتیم و چیزای دیگه ای به اول و آخر خودشون و هفت پشتشون می چسبوندیم! 3. ما اینجا اینترنتمون جون نداره از ebay چیزی برامون بخره و بیاره. اما تو "هایپراستارمون" آدمایی که تمام فکر و ذکرشون اینه که چجوری از خجالت زن و بچه، یا از خماری! در بیان، بارکد جنس 500 تومنی رو می چسبونن روی کالای 20 هزار تومنی و بدین وسیله به اقتصاد خونواده و نشاط خودشون کمک می کنن. 4. آبجی مون زندگی رو زیادی جدی گرفته!