سعدی

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیـــــــــــزند

چگونه انس نگیرند با تو آدمـیـــــــــــــــــان

که از لطافت خوی تو وحش نگریزنـــــــــد

چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظــر

حلــــــــــــال نیست که از تو نظر بپرهیزند

غلام ان سر و پایم که از لطافت و حسن

به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

تو قدر خویش ندانی ز دردمنــــــدان پرس

کز اشتیاق جمالت چه اشک می ریزنــــــد

مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشـــق

دو خصلتنــــــــــــــــــد که با یکدگر نیامیزند

رضا به حکــــــــــم قضا اختیار کن "سعدی"

که شرط نیست که با زورمند بستـــــیزنــد.

 

پ.ن چند روزی بود پراکنده گویی هایی در ذهنم می چرخید. به نوشتن نیامد و ماند برای فرصتی بهتر. گفتم با کلام سعدی آپیدن آغاز کنم تا بعد....

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیره

سلام شیرین جانم اگه یه درشتی به سعدی بگم تو ناراحت میشی . از طرف خودم که اجازه دارم ؟ مرسی که اجازه میدی [گل] ... میگم دادا شیرین سخن ! اون موقع که این کلمات رو اینجور در قالب غزل چون غزالی از قله ی پارسایی روان نمودی و بر دامن عاشقی سراندی ، فکر نکردی کلامت میشه آیه ؟ آیه ات میشه سند؟ سندت ُ ورمیدارن میکوبونن روی میز ؟ میگن همینه که هست ؟ میگم شیرین سخن ببخشیا تو خودت خار مادر نداشتی ؟

منیره

غزل قشنگیه ... خیلی قشنگ ! شاعره دیگه ...

منیره

شیخ ما ! اینو شنیدی : بنی آدم اعضای یکدیگرند و الخ کنارش نشنیده بودم زنگ خطری ! خداوندگار پند! می باید این نصیحت کردن به دلستانان ؟ شماتت هم بفرما ! شما که همه کاره ای ! نیستی ؟ ... ولش کن سعدی نکته ها در سینه به تا بر زبان !

منیره

شیرینم حقا که سفینه ی غزلی [ماچ]

نِد نیک

خوبه این روزها خوب با سعدی حال می کنی[چشمک]

ع ل ی ر ض ا

با تو و درخت موافق‌ام، «مالنا» نه فقط توی شعرهای سعدی هست که در مورد بیش‌تر شعرهای عاشقانه این‌طوریه و کلاً نگاه به معشوق توی فرهنگ ما انگار شبیه نگاه اون پسربچه‌ست، نه نگاه به یه موجود واقعی.

فرزانه

سلام والا حضرت سعدی گاهی قیامت می فرمایند اما اینجا که فرموده اند پارسایی و عشق بهم نیامیزد را قیامت نفرموده اند!! ما خودمون اینجا آمیختیم و شد[نیشخند]

نوشینه

فعلا که راضی ایم بدین قضای سگی تا خدا چه خواهد و چه پسندد بر ما [نیشخند]