مهمان نیمه شب

بیدار نشستن های گاه به گاه در شب های زمستان را دوست دارم.

وقتی همه خوابند، از پنجره به شب خیره می شوی. دست های درختان که بی حرکت مانده اند، بادی که نمی وزد، صدای جیرجیرکی که نمی خواند... هیچ چیز یاد آور شب های کودکیت نیست.

صدای هیچ می آید. چشمانت را می بندی. توی خلاء شناوری انگار. دستی که نیست نوازشت می کند. لب هایی که نیستند سکوت را می شکنند.

حالاست که باید تکانی بخوری. مهمان ناخوانده ات شعر کوچکی است. تابت می دهد. خلاء پر می شود از حس ملموسی از دورها. چشم ها اما هنوز بسته اند. کلمات بر زبانت جاری می شوند ، لب هایت تکانی می خورند....

کوهی که از قبل از ظهر روی قلبت سنگینی می کرد، در حال آب شدن است.

کورمال کورمال دست به قلمی و کاغذی می بری. تکه کاغذ خیس می شود. از طراوت شعر و نم چشم هایت.

روشنای سپیده در راه است...

/ 10 نظر / 3 بازدید
میلاد

سلام دوست عزیز وبلاگ جالب و زیبایی داری تبریک میگم. یه خواهش داشتم میخواستم بنر وبلاگ من را در وبلاگ خودت قرار بدی http://s1.picofile.com/file/6336125750/1.gif این لینک بنر هست به این ادرس لینکش کن http://milad0405.mahblog.com/cat/13011/%D8%A8%D9%86%D8%B1_%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C_%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4_%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86/ ممنون میشم ( تو هم هر کاری داشتی من در خدمتم ، اگه بنری چیزی خواستی من برات درست میکنم)قوربونت خدافظ

محمد

سلام نثرهاتونم شاعرانه است. گاهي به آسمان نگاه كردن و خلوت كردن با سكوت شب چه كارها كه با دل آدمي نمي كند!

درخت ابدی

سلام. این خودش یه شعر منثور بود. اگه شبی از شبای زمستون مسافری سراغت اومد و از تنهایی درت آورد احتمالا خود خودشه: شعر.

ع ل ی ر ض ا

دوستمون گفته شعر منثور، من میگم داستانکی که به شعر شبیهِ!

نيلو

بسيار زيبا روشنای سپیده در راه است...[گل]

آزاد

سلام نوشته ها دو گونه اند شیرین عزیز یا شطرنج کلمات و واژه هاست یا حس خفته ای است که از خامه نویسنده بیرون می جهد و بر صفحه دل می نشیند . تشخیص آن با خواننده است اگر بر دلش نشست همان حس درونی است در غیر این صورت کلماتی است که نویسنده آن را کنار هم چیده است . این مطلبت به دل می نشیند . یعنی معلوم است که از درونت جوشیده . موفق باشید [گل]

محمد رضا ابراهیمی

چقدر زیبا و دوست داشتنی بود یاد لحظات نزول شعر افتادم. و چه زیبا نوشته بودی آب شدن قصه ها را با تابش خورشید شعر. حالم جا آمد. سپاس

ميله بدون پرچم

سلام قشنگ بود بخصوص صداي جيرجيركي كه نمي خواند... برفهايي كه نمي بارد ... كودكيمون هم حواسمون نبود كه يه دل سير به اين چيز ها توجه كنيم

فرزانه

سلام من هم سکوت و تنهایی شبانه را خیلی دوست دارم حالا زمستان باشد که شب دراز می شود و قلندر بیدار و ...

لطف شب به بیدار بودن و نخوابیدن است.قتی همه خوابند، از پنجره به شب خیره می شوی. دست های درختان که بی حرکت مانده اند، بادی که نمی وزد، ... دستی که نیست نوازشت می کند. لب هایی که نیستند سکوت را می شکنند.دیوانه کننده بود.گویی اینها با تمام شباهت ها برای شب بیداران تکرار و تجربه می شوند.لذت بردم و اشکی هم بارید.زنده بیدار باشی