واژه های بی رنگ

دوستی گفت: این چه سفینه ی غزلی است که حتی یک غزل کوتاه تویش پیدا نمی شود!  راستش این روزها بی غزلم. غزلم نمی آید اصلا". رفتم سراغ دفتر شعر قدیمی ام . دیدم چندتایی چهارپاره دارم وغزل. حدودا" پانزده سال پیش سرودمشان یا نه شاید بیش تر. اغلب کارهای قدیمی ترمان را دوست نداریم. من هم حس خوبی به این چهارپاره ی بی زبان از مد افتاده نداشتم تا این که دوباره وسه باره خواندمش ومهرش به دلم  افتاد!

پرندگان مهاجر   دوباره   می آیند

غبار ذهن مرا با دوبال می روبند

هزار موج مسافر دو مشت شادی خود

زشوق بازرسیدن به سینه می کوبند

 

من از گریز تواز شهر خواب می گویم

واز طلوع صدای توپشت صخره ی یاد

من از شکفتن یک غنچه در بهارپرم

و  از تولد بغضی شکسته در  فریاد

 

دلت همیشه پرازسایه های تنهاییست

بیا که چلچله ها جشن نور می گیرند

پرندگان مهاجر ز  دورها هر روز

به شوق نور می ایند و باز می میرند

 

تو از کدام تباری که دست های تورا

نوید جاری احساس ونور می بینم

توبا کدام بهاری که چشم های تورا

مسافران غریبی زدور  می بینم

 

تو از سلاله ی نیلی هنوز هم باید

خیال نیلی خود را به بیکران ببری

هنوز حنجره ها صادقانه می خواهند

غریو شادی خودرا به آسمان ببری

 

چو قو که پهنه ی دریا پناه جانش بود

سرود خوان وغزلخوان وشاد می میری

شبی که خنده ی مهتاب عاشقانه شود

چو برگ ساده به دستان باد می میری

 

برای هجرت از این خاک خالی از پرواز

نگاه آبی خود را به  آسمان  بسپار

سکوت اگرچه پراز واژه های بی رنگست

حروف ساده ی آن را به گوش جان بسپار

 

بهار ٧۴

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

خوب بود و بعضی سطرها درخشانه مثل پاره‌ی اول و ماقبل آخر. یا "هنوز حنجره‌ها..." خوبی چارپاره اینه که به خاطر زبان رمانتیکش مخاطب رو همراه می‌کنه و این‌جا هم یه خط روایی پنهان می‌شه توش دید.

محمد

سلام خیلی حس خوبی تو این اشعاره. آخری را خیلی دوست داشتم. مثل این که " رفتن و باز آمدن" از 15 سال پیش با شماست.چون در همه شعر هاتون حضور دارند. سلامت باشید!

نیکادل

سلام شیرین جان چه اشعار روشن و پر امیدی چه خوب کردی توی این پست گذاشتیشون لذت بردیم بسیار زیبا بود و ممنون

آزاد

سلام جالب بود خصوصا دو تای آخر را خیلی پسندیدم . هم ترکیب واژه ها به جاست و هم مضمون گیرایی دارد . موفق باشید

سرور

شیرین جون خیلی خوب بود منم جندین بار خوندمش و لذت بردم ولی غمی توش احساس کردم به خاطر مصرع های به شوق نور می ایند و باز می میرند[ناراحت] سرود خوان وغزلخوان وشاد می میری[ناراحت] چو برگ ساده به دستان باد می میری[ناراحت] برای هجرت[ناراحت] از این خاک خالی از پرواز

محمد رضا ابراهیمی

سلام همه شعراتو خوندم/ باور کن شعر سال 74 رو به خصوص بندهای پایانیش راجع به سکوت رو خیلی پسندیدم. من هم گاهی شعر میگم. به وبلاگم تشریف بیارید و نظر بدید. سپاس

"برای هجرت از این خاک خالی از پرواز نگاه آبی خود را به آسمان بسپار" ش رو خوب اومدی[چشمک]

هومن

رندگان مهاجر ز دورها هر روز به شوق نور می ایند و باز می میرند از اين بيت خوشم اومد. غافلگيركننده و غم‌انگيزه. يه نگاه سيزيفي توشه. تصويراشم قشنگه. شعراي تازه‌تم بذار. اگرم توليد نداري توليد كن. تو واقعاً شاعري.

حمید فریور

دوست عزیز! روزهای بی غزلی را برای من و مثل من بگذار. نگاه آبی ات را به آسمان بسپار و زود به زود " آپ " کن. برای تویی که "دوباره شروع کرده ای" خوب نیست که بعد از 10 روز وبلاگت " آپ " نشود. در "شب مرگ" چه بهتر که میان غزل ها بمیریم.