مرثیه

نمی دانم   

نهال قد کشیده در نور   

یا خیال تو بود     

که از پایان گفت       

خیال تو را         

در کتان سپید پیچیدند و  

زیر نور ماه نهادند      

باران تابستان        

بی امان زد و رفت 

کتان پوسیده را بوسیدم               

ماه رفته بود

/ 6 نظر / 3 بازدید
مریم

شیرین جان وبلاگت هم مثل خودت دوست داشتنی و با صفاست . به خودم می گویم شاید یکی از دلایلی که من نمی توانم وبلاگم را به روز کنم این است که مثل تو اینقدر صادقانه ننوشته ام . توی متن ها و شعرت کاملا روحیه ات مشخص است . می اندیشم که چه خوب شد که می نویسی . بیشتر بنویس . همین امروز با بخشی از شعرت توانستم ارتباطی خوب برقرار کنم . تبریک می گویم

درخت ابدی

شعر خوبی بود و خوب هم تموم شد. کاش شعرها تاریخ داشت.

محمد رضایی

سیراب شدم از شکر شعر و بیانت / درویش شده شاه از این شور و فصاحت

ندا درخشان

شيرين عزيزم قلمت اينقدر صادق و شيواست كه شعرت رو با تمام وجود حس ميكنم و طعم هر كلمه رو مي تونم بچشم. خيلي لذتبخشه كه حس كني شعري تا اين حد بهت نزديكه... انگاري حرف دل خودته.هر روز منتظرنوشته جديدت هستم.

سرور

دلم گرفت[ناراحت]

هومن

تصويرسازيش عالي بود. اينش هم عاليه كه توش زنجموره و گريه‌زاري نيست، ولي، در عين سادگي فضا، احساس اين رفتارها رو القا مي‌كنه.