کوچک سروده ها

پیاده رو ها

پُر ساعت های مچی

که راه می روند و

خمیازه می کشند

##

می گذارم " احساس هوایی بخورد"

پشیمان می شوم

احساسم را دار می زنم.

###

ای کاش 

نخشکیده باشد قلمش

شب ها با داستانکی از"او"

به خواب می رفتم

####

بانوی سرخ موی

به تماشای غروب

غروب ، با حسرت، 

به تماشای بانو

مرداد 90

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ع ل ی ر ض ا

# آدم‌ها در ساعت‌های مچی‌شون (زمان) دیده‌ می‌شن، رفتن و رفتن در پیاده‌روها و خمیازه کشیدن، از روزمرگی و کسالت حکایت داره. ## ارجاع به تکه‌ای از شعر سپهری (با حسی از خوش‌بینی) و بلافاصله آشنایی‌زدایی ازش. ### داستانی از خوندن‌اش شکل می‌گیره. #### شخصیت انسانی به غروب دادن خیلی جالبه. بانویی که به واسطه‌ی سرخی موهاش به‌نوعی با غروب پیوندی داره و سرخی (در دو شکل‌اش) از غم و شور عشق حکایت می‌کنه.

شکوفه

سلام خوشحالم کار جدیدی ازت می خونم

صد سال تنهایی

1- روزمرگی 2 - تصمیم به مبارزه و بعد انصراف و پذیرش شکست 3 - ارتباطی باهاش برقرار نکردم 4 - قشنگ تر از بقیه بود

ققنوس خیس

خوب بودن بانو ...[گل] اما بگذار کماکان احساس هوا بخورد و غریزه پی بازی برود !

نادی

هنوز هم با داستانکهاش خواب میری؟

میله بدون پرچم

سلام حيف شد كه دارش زديد [لبخند] قشنگ بودن[گل]

محمد رضا ابراهیمی

سلام خواندمتان از شعر اول خیلی خوشم آمد. از لحاظ فن بیان و استفاده از فنون شعری خیلی عالی بود.

آنا

اولی و آخری خوب بودن دو تای وسط نه

فرواک

سلام. احساس رو اگرم دارش نمی‌زدی تو آلودگی هوا قطعا خفه می‌شد...[لبخند] قشنگ بودند. آخری رو بیشتر دوست داشتم[گل]