سیلی

می گوید: " این قدر تند نرو عزیز من! به این فکر کن که فقط خودت توی ماشین نیستی. این طفل معصوم ها چه گناهی کرده ن؟ به این فکرکردی که اگه ...

- ای بابا سخت می گیری زن برار جان! ده ساله راننده م. تا حالا یه خط رو ماشین ننداختم. حاجیت " درایور"ه!

سری تکان می دهد.

...........

توی روز مرگی ها گاه می بُری. به چیز هایی فکر می کنی که تا به حال از بغل گوشت هم رد نشده اند ؛ خدا ناباوری!! ... عجـــــب!! ولی ژستش قشنگ است. اصلا" بهت می آید. 

نه! واقعا" بحث ژست نبود. خالی شده بودم. مستندی که اخیرا" دیدم ضربه ی نهایی بود؛ پیدایش تصادفی جهان و این حرف ها. قبلا" هم چیزهایی به گوشم خورده بود ولی به مخیله ام راهشان نمی دادم. آسمان را نگاه می کردم و روشن و زلال می دیدمش. حتی لبخند ملیحش را. حتی چشمک شوخ و مهربانش را. اما این بار فرق می کرد. دو هفته در خفا گریه کردم و کسی ندانست دردم چیست. انگار عاشقی را برای همیشه از عشق زیبایش جدا کرده باشند. نه. انگار گفته باشند عشقت خیالی بیش نبوده. ... ای دل غافل!  شعر کوتاهی که چندی پیش همین جا توی وبلاگم گذاشتم را بخوانید... تو را نیافتم!

........................

دیر شده بود . غذا روی گاز بود و نگران بچه ها بودم که این روز ها چیزی کم از تام و جری ندارند! به چهارراه نزدیک خانه رسیده بودم. هوا گرگ و میش بود. نیش ترمز سر تقاطع را طبق عادت زدم و گاز و اندک سرعتی گرفته بودم .... چیزی ندیدم. چیزی نفهمیدم. فقط صدای کوبیده شدن بود و بعد ماشین کوچولوی کارمندی که کشیده می شد و ... پنج دقیقه ای در بهت گذشت. چیز زیادی به یاد نمی آورم. آن گوشه روی جدول که نشسته بودم، بالا را نگاه کردم. وسط آسمان خاکستری رنگ نگاهم می کرد. توی نگاهش رنجش بود و کمی پشیمانی: "خوب بود نه؟ نمی خوای کمی ژست بگیری؟ " سیلی بدی زده بود. میان گریه خندیدم. پیرمردی نزدیک آمد. از بالای عینک نگاهم کرد: " دخترم! بهتری بابا؟ بنده ی خدا فکر کنم ضربه ی بدی به سرش خورده"!

 

پ. ن: حالم خوب است. از بخت بد، خودروی مقابل "تویوتا" ی بسیار تمیزی بود که صدمه ی زیادی دید. ماشین کوچولوی خودمان که جای خود دارد. مهم نیست. بیمه هست. تازه، ارزش سیلی جانانه ای که خوردم را داشت.

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس خیس

چه خوب نوشتی این پست رو ...

میله بدون پرچم

سلام بر سفينه و فاني [لبخند] فكر كنم در طول تاريخ , اكثريت هميشه همين فرض را داشتند كه اتفاقات ارتباطات پيچيده اي با هم دارند كه ما قادر به درك آن نيستيم... پس اين كه مي گويي "چرا همش ما بايد فرض كنيم اخه" زياد مصداق ندارد...از طرفي به نظرم جوابي كه اكثريت به اين قضيه مي دهند به نوعي ساده سازي همين ارتباطات پيچيده است!

صد سال تنهایی

خوب شد صدمه جانی نداشته / در مورد سیلی و خدا و ارتباط قضایا هم حرفی نمیزنم .

فانی

واقعا که آقای حسین! از شما که صاحب وحی می باشید توقع نداشتم اینطور پنبه ی باریتعالی رو بزنید! ساده سازی؟خوب معلومه.وقتی پیچیدگی امری فراتر از ذهن ماست مجبوریم با ساده سازی درکش رو برای خودمون میسر کنیم! به همین سادگی به همین خوشمزگی! با اجازه ی مامی البته!

میله بدون پرچم

سلام مگه من گفتم اشكالي داره!!!!!!! .................................. اتفاقاً اين حرف مولانا رو قبول دارم: استن اين عالم اي جان غفلت است هوشياري اين جهان را آفت است ................................... فاني جان ما مخلص باريتعالي هم هستيم وگرنه بار سنگين رسالت رو به دوش نمي كشيديم! فوق فوقش همون پيش سيد خندان پياده مي شديم و حالي به حولي [لبخند] موفق باشيد .... قضيه وحي رو هم در كامنتدوني فاني ببينيد شيرين خانم ممنون/ ببخشيد

نادی

وقتی حالم خوب نیست این شکلی میشم و کامنتام هم... [خنده] پ ن پ تو عالی بود.

ع ل ی ر ض ا

خوش‌حال‌ام به خیر گذشته. من فکرمی‌کنم هیچ چیزی ذاتاً معنادار نیست، این نگاه و بعد تفسیر ماست که به پدیده‌ها معنا می‌ده، و همین‌طور هم هست ارتباط معنادار این پدیده‌ها با هم که در کل هستی هر کدوم از ما رو می‌سازه.

ع ل ی ر ض ا

من فکر می‌کنم هستی ماده‌ی خامی که ما به‌ش شکل می‌دیم. اگه هستی من و تو وجوه اشتراکی داره، به‌خاطر وجوه اشتراک آدم‌هاست نه به‌خاطر معنای ثابتی که در ذات هستی وجود داره. به‌نظرم نگاه این‌طوری باعث می‌شه آدم‌ها برای این‌که از حراس تنهایی رها بشن (یا اون رو تعدیل کنن) سعی کنن به هم نزدیک‌ بشن. درواقع ما آدم‌ها توی دنیا فقط هم‌دیگر رو داریم.

محمد رضا ابراهیمی

ذهن ما و وجود ما با فرضها و پیش فرضهایی ساخته شده که کمتر دوست داریم رهاشون کنیم یا فکر کنیم کاملا غلط هستن.برای همین هم هست که شما و (ما) این گونه اتفاقات رو به حساب جاهای دیگه می گذاریم. اما در مورد قضیه هستی و پروردگار بسیار بسیار قضیه سخت تر می شه و غیر قابل هضم تر. باورد کنید همین چند شب پیش تا نیمه های شب راجع به پیدایش هستی و چگونگی اون فکر می کردم اگر ادامه می دادم سر به جنون می زدم!

نیکادل

چقدر خبرا بوده اینجا شیرینم خوشحالم که اتفاق بدتری نیفتاده منم می خوام آروم باشم دلم می خواد حمایت بشم خیلی زیاد دلم می خواد یه جای امن امن باشه که من پناه بگیرم [خجالت]